عسلم داره بزرگ میشه
عزیز دلم ماشالا داری بزرگ میشی یادش یخیر روزایه اول که به دنیا اومده بودی چقدر کوچولو و ریزه میزه بودی تا یه مدت کار من گریه کردن بود نگات که میکردم گریه ام میگرفت نگران بودم و همش میگفتم چه جوری بزرگش میکنم کی بزرگ میشه اگه بلایی سرش بیاد چیکار کنم خیلی وقتا هم میگفتم یعنی از اینکه بچه ماست خوشحاله با گریه کردنت منم شروع میکردم به گریه کردن خوابم که بودی صورت معصومت خیره میشدم اشک چشام سرازیر میشد بابایی میگفت الان که گریه نمیکنه برا چی گریه میکنی بهش میگفتم صورتشو نگاه کن ببین چقدر معصومه بابایی کلی سر به سرم میزاشت دایی هم هر موقع زنگ میزد ازم میپرسید بازم هر موقع آروین گریه میکنه تو هم گریه میکنی بعدش بهم میخندید و میگف...






