❤ برای عسلم آروین ❤
آروین یعنی امتحان، آزمودن
قالب وبلاگ

                                                         

نفسم مامان و بابا

http://s3.picofile.com/file/7405074622/18.gif

[ سه شنبه 21 مرداد 1393 ] [ 4:07 بعد از ظهر ] [ مامان و بابا ] [ ]
[ سه شنبه 21 مرداد 1393 ] [ 4:24 بعد از ظهر ] [ مامان و بابا ] [ ]
[ دوشنبه 13 مرداد 1393 ] [ 8:59 بعد از ظهر ] [ مامان و بابا ] [ ]

 سلام به گل پسرم عسلم  به نفسم عمرم،  عزیز دلم یه مدتیه  وقت نمیکنم بیام  و زود به زود آپ کنم از شیطونیات و شیرین زبونیات و از مهربونیات بگم و

از عشق و محبتی که بهت دارم روزی هزار بارم بگم که چقد دوست دارم  باز کم گفتم  دیونه وار عاشقتم  نفسمی وجودمی  قلب تپنده ی منی حتی یه لحظه نمیشه بی تو بمونم  

کلوچه مامان دو هفته دیگه تولدته روزا چقد زود میگذره پنج ساله که خداوند وجود نازنین تو رو به ما هدیه داد خدااااااااااااااایا هزارااااااان بار شکرت

شیرین عسلم 

هر روز  رو به آسمان میکنم
و از آنکه تو را آفریده
از بابت هر آنچه به تو داده
تشکر میکنم. . .
خدایا عاشقتم

کلوچه مامان و بابا

شیرین عسلم عاشق کیک تولدی اینم دوتا کیک با دستپخت مامان قربونت برم خیلی خوشت اومد گفتی خوشمزه شده

 کیک تولد دست پخت مامان

کیک دستپخت مامان

این کیک تولدو دیشب با کمک شما درست کردم زیاد تزیینش نکردم تعریف از خودم نباشه خیییلی خوشمزه شده بود کلی هم خرابکاری کردی همه جارو آردی کردی بعدش خودت جارو کشیدی  تمیز کردی

ژله آکواریوم

ژله آکواریوم که خیلی دوسش داری بیشتر از تزئینش خوشت میاد و میگی خوشگل شده 

پست بعدی با عکسای تولدت میام

خدای من
خوب من
خوب این
خوب اون
خوب ما
برای همه ی داده هات
و نداده هات
که همون داده هاست…
شکر . . .

ღღخاطرات و روزمره های آروین& عکسღღ
[ شنبه 28 دی 1392 ] [ 13:11 ] [ مامان و بابا ] [ ]

زیبای من

نگاه تو ،صدای تو ،قامت دلربای تو
تبلور رویای من
زیبای من
فرشته خیال من....
نگاه من شیدای تو،زبان من گویای تو
زیبای من
معشوقه افکار من......
کمان ابروان تو هلال دلربای من
زیبای من
ندای بی امان من....
صدای تو صدای من،دعای تو دعای من
زیبای من
زیبای دلربای من....
گیسوی دلربای تو بهار دلنشین من
زیبای من
زیبای دلنواز من....
به یاد تو، به عشق تو 
صفا شدم رها شدم برای تو
زیبای من
دوای درد بی امان من.....
قبله من نگاه تو،سجده من برای تو
زیبای من



✔ ღღღآلبوم عکس آروینღღღ
[ پنجشنبه 12 دی 1392 ] [ 20:21 ] [ مامان و بابا ] [ ]

یلدای همه دوستان مبارک

آروین در شب یلدا

آروین در شب یلدا

بقیه عکسا در ادامه مطلب

 

✿✿جشنها و مناسبتها✿✿
ادامه مطلب
[ يکشنبه 1 دی 1392 ] [ 0:19 قبل از ظهر ] [ مامان و بابا ] [ ]

به چشمای تو سوگند
که عشقت واسه من رنگ جنونه
به چشمای تو سوگند
که عشقت مثل آتیشه تو قلبم مثل خونه

عاشقتم گلم

چشمای تو بی کرانست , ساده و صمیمی و گرم , عاشقانست
چشمای تو یه سبد نور و ستارست , پره از شعر و نوازش , با ترانست

 بقیه در ادامه مطلب

ღღخاطرات و روزمره های آروین& عکسღღ
ادامه مطلب
[ دوشنبه 11 آذر 1392 ] [ 13:39 ] [ مامان و بابا ] [ ]

سلام ای ماه ماهانم                    سلام ای عشق تابانم

سلام ای ابــــر بــــارانم                سلام ای عشق غمبارم
سلام ای عشق بی پایان                 سلام ای سرو بی سامان 
سلام ای نور چشمانم                    سلام ای ســوسن بـــاغم   
 سلام ای موج دریایم                     شــروع روز فــــــردایم 
                               تو را من دوست میدارم . 
                   

آروین و علی کوچولو

هفته پیش دایی اینا مهمون ما بودن از دیدن علی کوچولو خیلی خوشحال شدی کلی باهاش بازی کردی دو روز خونمون بودن اونروزیی که رفتن خیلی ناراحت شدی گریه کردی شبش هم یاد علی کوچولو افتادی بغض کردی و گفتی مامانی من دلم برا علی کوچولو تنگ شده تو چی ؟؟؟؟دلت تنگ نشده!!!! قربون اون دل مهربونت برم من عزیزم مامان فدای مهربونیات  

علی جان (پسر دایی آروین)

عااااااااااااااااااااااااااشقتم  علی جون

آروین و علی کوچولو

عشق پسر عمه به پسر داییش

خدا حفظتون کنه عاشقتونم

ღღخاطرات و روزمره های آروین& عکسღღ
[ چهارشنبه 1 آبان 1392 ] [ 11:49 بعد از ظهر ] [ مامان و بابا ] [ ]

سلام شیرین زبونم امروز بلاخره فرصت پیدا کردم بیام و آپ کنم حرف برا گفتن زیاده ونمیدونم از کجا شروع کنم  از شیطونیات بگم یا از شیرین زبونیات  جدیدا بلا شدی یه حرفایی میزنی که منو بابایی این شکلی میشیمتعجبتعجب بعدش کلی ذوق زده میشیم و این شکلخندهخندهخنده

چند وقته  به اینترنت علاقه  پیدا کردی بعضی از سایتها رو که در طول روز بهشون سر میزنیم مثلا سایت خبرهای روز و .... گذاشتیمش bookmarks bar تو هم صفحه اینترنتو باز میکنه و یکیشو انتخاب میکنی میشینی جلوش و عکساشو میبینی چند وقت پیش بابایی داشت اخبار میدید برگشتی گفتی بابایی اینا تکراریه من اینارو تو اینترنت دیدم جنگ سوریه است!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 منو باباییخندهخنده بابایی چه ذوقی کرد و کلی قربون صدقه ات رفت قلب دیروزم نشسته بودم پشت کامپیوتر  اومدی تو اتاق و گفتی بسه دیگه بلند شو نوبت منه تو اینترنت کار دارم منم برگشتم گفتم که وروجک چیکار داریی برو کارتون ببین برگشتی گفتی مـــــــــــــامـــــــــــــانی میدونی  من دیگه بزرگ شدم میتونم برم اینترنت میتونم برم ف ی س بوک  

من: وات سوال آروین : زود باش تو ف ی س بوک کار دارممنتظر منتظرمنتظر

شب بابایی اومد زدی زیر گریه زود باش به مامانی بگو برام یه ف ی س بوک باز کنه منظورت این بود که عضو بشی باباییقهقههقهقههقهقهه  آروین :شما چرا ف ی س بوک دارید من ندارم  یه جوری گریه کردی دلم برات کباب شد بعدش نشستی پشت کامپیوتر  بعد چند دقیقه  که اومدی پیشمون بابایی بهت گفت داشتی چیکار میکردی رفته بودی چ ت  قیافه آروینم خجالتخجالت نه بابایی داشتم عکسا رو میدیدم 

این چند روزه که سرماخورده بودی و باشگاه هم نمیرفتی برا اینکه حوصله ات سر نره بابایی برات حروف مغناطیسی الفبای فارسی  گرفت  که تو خونه باهات کار کنم  با حروف الفبا آشنا بشی  حوصله ات هم سر نره چند تا از حروفو بلدی بنویس و بخونیش قربونت برم  نقاشیهای خوشگلی هم میکشی  چند تا عکس هم ازش انداختم که بزارم وبت حالا بریم سراغ عکسا 

این عکسو دیروز ازت انداختم فدای لبخند زیبات عشقم

 

آروین و بابا اسفنجی و پاتریک  

حیاط عمه اینا دوتا حلزون بود  گری صداشون میکردی( حیون خونگی بابا اسفنجی یه حلزونهقهقهه گری صداش میکنه)  ناراحت بودی میگفتی مرده بعدش روش آب ریختی گری از خونش اومد بیرون پسر عمه هم دادش به تو گذاشتی تو یه شیشه  گری رو هم با خودت آوردی الان شده حیوون خونگی  اینم عکسش

اینم اولین کاردستی پسر نازم دیشب درست کردی و گفتی برا بابا سورپرایز دارم بابایی که اومد خونه نشونش دادی خیلی خوشحال شد 

نقاشی و دست خط آروین جان

عاشق نقاشیاتم نقاشی اولی سه تا پسر کشیدی گفتی که مدل موهاشونو ببین یکی موهاشو ریخته جلو چشش یکی موهاش فر داره  نقاشی دومیت هم خونه کشیدی گفتی ببین براش پنجره هم کشیدم عاشقتم  گلم دوتا نوشته های پایینی هم دست خط زندگیمه داشتم فیلم میدیدم  گفتی مامانی ببین این نوشته مثل اونیه که تو  اون گوشه هستش منظورت آرمش بود وااای نمیدونی چقد ذوق زده شدم دیم نوشتی fox این یکی هم داشتی الفبا تمرین میکردی میگی مامانی اینا چقد شبیه همنن قربون اون دستای کوچولوت برم که اینقد قشنگ مینویسی

البته اینم بگم خیلی بهت فشار نمیارم که حتما باید یاد بگیری چون اعتقاد دارم بچه باید بازی و شیطونیشو  بکنه  به موقعش همه چی رو یاد میگیری 

پسر گلم به مامانش کمک میکنه

گل پسرم همیشه به مامانی کمک میکنی تا میبینی دارم خونه تمیز میکنم میگی منم میخوام کمکت کنم آخه تو تنهایی خسته میشی بمیرم برات که اینقد به فکرمی 

ღღخاطرات و روزمره های آروین& عکسღღ
[ 14 مهر 1392 ] [ 10:38 ] [ مامان و بابا ] [ ]

سلام  ای دل نورانی خورشید ، ای نگاه آبی آسمان ، ای شکوه آفرینش !
سلام ای وسیع جاری ، ای پهنه نور باران ، ای طراوت بی کران

یه سلام گرم هم به تمامی دوستان که در نبود ما به ما سر زدن و با نظرات پر مهر و محبتشون ما رو شرمنده کردن  خیلی از دوستای عزیزم کامنت گذاشته بودن که چرا آپ نمیکنم  ما چند روزی رفته بودیم  تبریز عروسی پسر عمه آروین بود پنجشنبه 21 شهریور عروسی داشتیم  همون روز رفتیم تبریز عکس  زیادی  از آروین از روز عروسی ندارم اونروز آروین خیلی خسته بود تو راه هم اصلا نخوابید توخونه عمه هم رسیدیم هر کاری کردم یکی دو ساعت بخوابه و استراحت کنه ولی زیر بار نرفت  تا رسیدیم تالار گفتش خسته ام خوابم میاد یه ربع بیشتر بیدار نبود  از خستگی خوابش برد فقط این عکس پایینی رو ازش انداختم بعدش گل پسرم از خستگی تو اون همه سر و صدا خوابید چند تا عکس هم فردای عروسی  با  مبینا (نوه عمه )و دختر عموش سودا ازشون انداختم 

فقط این عکسو روز عروسی و تو تالار تونستم ازش بندازم

آروین و مبینا

آروین و مبینا (نوه عمه سارا) حیاط عمه اینا

آروین و سودا

چند تا عکس از آروین و دختر عموش سودا

آروین و سودا(دخترعموی آروین)

آروین و سودا

عاشق این لباست هستی هر چی تنت میکنم میگی من اون لباس خوشگلمو میخوام

آروین در میدان شهرداری(میدان ساعت)

شنبه بعد از ظهر قبل از اینکه راه بیافتیم به سمت تهران رفتیم میدان شهرداری(میدان ساعت) و مقبره الشعرا

آروین در میدان شهرداری(میدان ساعت)آروین در مرقد شهریار

✿✿جشنها و مناسبتها✿✿
[ سه شنبه 26 شهريور 1392 ] [ 14:36 ] [ مامان و بابا ] [ ]

این چند وقته که برات ننوشتم بله برون و جشن نامزدی و مهمونی داشتیم جمعه هم  رفتیم دیزین  همش شیطونی میکردی و نمیزاشتی ازت عکس بندازم  کنار رودخونه وایساده بودی و همش سنگ پرت میکردی تو رودخونه شنبه هم تولد بابای محدثه بود رفتیم خونه محدثه اینا خیلی بهت خوش گذشت

این عکسو بین راه که وایسادیم برا صبحونه ازت انداختم

آروین :ای بابا بازم عکس زود راه بیافتیم بریم

بقیه در ادامه مطلب

 

گردش و تفریح & عکس
ادامه مطلب
[ 10 شهريور 1392 ] [ 14:37 ] [ مامان و بابا ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

در یکی از روزهای سرد زمستانی در تاریخ 11/11/87 روز جمعه خداوند یکی از فرشتگان خود را به زمین فرستاد و شادی و شور و نشاط تازه ای به زندگی ما بخشید و ما اسم زیباترین هدیه خدا را آروین گذاشتیم آروین یعنی امتحان آزمودن امیدواریم که در تمام امتحان زندگی موفق و سر بلند باشه
لینک دوستان
امکانات وب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 61 نفر
بازديدهاي ديروز : 316 نفر
بازدید هفته قبل : 1134 نفر
كل بازديدها : 413899 نفر
Backgrounds
Heart Backgrounds
ایران رمان