![]() |
|
![]() |
|
❤ برای عسلم آروین ❤
آروین یعنی امتحان، آزمودن امیدوارم در تمام امتحانات زندگیت موفق و سربلند باشی
|
بسم الله الرحمن الرحیم ![]() وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ
[ چهارشنبه 27 ارديبهشت 1391 ] [ 12:22 قبل از ظهر ] [ مامی و بابی ]
[ ]
سلام گل پسرم دیروز داشتی دوچرخه سواری میکردی هوا هم خیلی گرم بود موهاتو از پشت بستم اذیت نشی قربونت برم مثل ماه شدی خیلی هم بهت میاد طبق معمول چند تا عکس ازت گرفتم حالا بریم عکسا رو ببینم دوستت دارم عشقم
ادامه مطلب [ چهارشنبه 27 ارديبهشت 1391 ] [ 16:57 ] [ مامی و بابی ]
[
آسمان را گفتم می توانی آيا بهر يک لحظهء خيلی کوتاه روح مادر گردی
ادامه مطلب [ جمعه 22 ارديبهشت 1391 ] [ 15:00 ] [ مامی و بابی ]
[
[ جمعه 15 ارديبهشت 1391 ] [ 9:46 بعد از ظهر ] [ مامی و بابی ]
[
عشقم نفسم عمرم زندگیم ضربان قلبم دیشب بابایی رفته بودی باشگاه البته اولین جلسه نبود که میرفتی دیشب به بابایی گفتم چند تا عکس از ت بندازه بزارم تو وبت خیلی بهت خوش گذشته بود حسابی هم خسته شده بودی وروجک از همه جا عکس انداخته بودی احتی از در و دیوار کلی شیطونی کرده بودی و با خیلیا هم دوست شدی موقع برگشتن گریه میکردی که باز بمونیم باشگاه نریم خونه تو راه بودید زنگ زدم به بابایی گوشی رو ازش گرفتی قربون اون زبون شیرینت برم سلام کردی و گفتی مامانی خیلی دوست دارم من و بابایی سر کار بودیم داریم میاییم پیشت الهی درد و بلات بخوره به جون عاشقتم عزیزم خونه که رسیدی گفتی خسته ام زودی شامتو دادم دراز کشیدی امروز تا ظهر خواب بودی بیدارت کردم گفتی بزار بخوابم خسته ام خوابم میاد راستی به ورزش هم علاقه داری لباس ورزشی هم خیلی بهت میاد حالا بریم سراغ عکسای خوشگلت
بقیه در ادامه مطلب ادامه مطلب [ چهارشنبه 13 ارديبهشت 1391 ] [ 15:13 ] [ مامی و بابی ]
[
امروز داشتم عکسای بچگیت رو نگاه میکردم چند تا از عکسای خوشگلتو برات گذاشتم خیلی دوست داریم من و بابایی عاشقتیم آرزو دارم بهاران مال تو / شاخه های یاس خندان مال تو / ساده بودن های باران مال تو / آن خداوندی که دنیا آفرید ، تا ابد همراه و پشتیبان تو
بقیه در ادامه مطلب ادامه مطلب [ 10 ارديبهشت 1391 ] [ 13:47 ] [ مامی و بابی ]
[
تکی گل یکی یکدونه ی من تویی عزیز خونه ی من با رنگ چشمات روشنی تو قلب دوردونه من وای اگه من چشماتو نبینم اون روی زیباتو نبینم میدونی قلبم میگیره اگه قد رعناتو نبینم بقیه در ادامه مطلب ادامه مطلب [ شنبه 2 ارديبهشت 1391 ] [ 17:43 ] [ مامی و بابی ]
[
[ شنبه 26 فروردين 1391 ] [ 4:15 بعد از ظهر ] [ مامی و بابی ]
[
سلام به همه دوستان عزیز و پسر گلم این اولین پست در سال جدید هستش امروز از تعطیلات و مسافرتی که رفتیم برات میگم چهارشنبه سوری بود که مامانی و خاله و دایی اینا اومدم خونمون و تا 4 فروردین دور هم بودیم حسابی به همه خوش گذشت بعد اینکه از پیشمون رفتن چند روزی دید و بازدید و مهمون داشتیم هشتم فروردین به اتفاق خاله و شوهر خاله مسافرتمون شروع شد اول رفتیم تبریز شهر بسیار زیبا و دیدنی هستش مخصوصا کندوان که خیلی منظره زیبایی داره که خونه هاشون از صخره هست یعنی تو دل کوه زندگی میکنن اونجا از نمایشگاه سنتی هم دیدن کردیم روز دوم رفتیم پارک ائل گولی اونجا هم بهمون خوش گذشت اصلا یه جا وا نمی ایستادی ازت عکس بندازیم تا دوربین دستمون میدیدی روتو برمیگردوندی و میگفتی عکس نمیخوام راستش روز سوم حالمون گرفته شد یه تیکه شیشه رفت تو پات خونه عمه بودیم تو هم بازی میکردی آب خورده بودی و گذاشته بودی زمین پات خورده بود بهش و شکست و رفت تو پات و بدجوری برید اون لحظه من پیشت نبودم صدای گریه ات که شنیدم اومدم بابایی رو دیدم رنگش مثل گچ شده بود همش خودشو مقصر میدونست میخواستیم ببریمت بیمارستان شوهر عمه که خودش دکتر هم هستش گفت احتیاجی به بخیه نداره چند روزی مواظب باشیم که به پات فشار نیاد دو روزی رو انگشتای پات راه میرفتی خدا را شکر که به خیر گذشت داشتم میگفتم روز سوم از تبریز راه افتادیم و رفتیم اردبیل و دشت مغان که نزدیک مرز بین ایران و شوروی هستش تا 15 مسافرت بودیم و 16 فروردین برگشتیم سیزده بدر هم رفتیم لب مرز جای خیلی خیلی زیبایی بود رود خونه هم بود که اون طرفش برا جمهوری آذربایجان بود خونه هاشونم دیده میشد جایه با صفایی بود همه بودن دایی ها و خاله ها مامان بزرگ خیلی خوش گذشت ولی بازم حالم گرفته شد کلی ازت عکس گرفته بودم حافظه دوربین پر بود بابایی خواست عکسایی که قبلا تو کامپیوتر داشتیم را حذف کنه کلا رم دوربین فورمت کرد خیلی ناراحت شدم ولی بابایی خبر خوش بهم داد و گفت برنامه داره باید نرم افزارشو نصب کنیم بعدش تموم عکسایی که حذف شده دوباره برمیگرده ولی فک کنم چند روزی طول بکشه برگشتنی هم از مسیر آستارا و شمال اومدیم تو شهرها هم توقف کوچیکی داشتیم مسیر گردنه حیران منظره اش خیلی زیبا و رویایی بود مه همه جا رو گرفته بود از بالا که نگاه میکردی انگار رو ابرها بودیم ولی خطرناک هم بود تو ماشین در حال حرکت بودیم گریه میکردی و میگفتی ابرا (مه) جایی رو نمیبینم قربونت برم تو ماشین اذیت شدی همش میگفتی خسته ام بریم خونه ولی در کل خیلی بهت خوش گذشت امروز چند تا عکس که تو تبریز ازت انداخته بودمو میزارم خوشبختانه اینا را تو لب تاپ سیو کرده بودیم و بقیه عکسا را حتما بعدا برات میزارم
بقیه عکسا در ادامه مطلب ادامه مطلب [ جمعه 18 فروردين 1391 ] [ 16:16 ] [ مامی و بابی ]
[
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |